جامعه افغانستان در دستهبندی کلی در رده جوامع سنتی و محافظهکار قرار میگیرد. از جهاتی اما کاملا استثنایی و دارای ویژگیهای منحصربهفرد است. همین ویژگیهاست که آزادیهای اساسی و دموکراسی را در این کشور با دشوارهای سختی روبهرو مینماید. در ظاهر چنین به نظر میرسد که تنها طالبان، دشمن آزادی، دموکراسی وحقوقبشر هستند؛ اما در حقیقت چنین نیست. در این سرزمین که سرزمین قومیتهای گوناگون است، دشمنان آزادی، دموکراسی وحقوقبشر بسیارند؛ ولی کمتر به چشم میآیند. در این جامعه، معیار ایمان، ریش است و معیار شایستگی «چپن» است!
سکولاریسم که مدیریت و سیاست علمی است، در اینجا بیخدایی و جنگ با ارزشهای الهی پنداشته میشود. آزادیهای اساسی و مدارا، به معنای بیبندوباریهای لجامگسیختهی جنسی تلقی میشود. حق انتخابات و پوشش، تحملناپذیر است. اگر دستگاههای رسمی در انتخاب پوشش و آزادی مردم دخالت نکنند، لاتها و چاقوکشهای مذهبی به میدان میآیند؛ آزادی و حق انتخاب را از مردم سلب میکنند. جامعهای که حتی بسیاری از تحصیلکردگانش، مفهوم روشنفکر را نمیدانند و در مواردی، به روشنفکر که میبایست زبانگویا، عقل نقاد، سمبل صداقت، نماد درستکاری و منبع پویایی جامعه تلقی گردد، به مثابه فرد لاابالی نگریسته میشوند!
در ظاهر چنین به نظر میرسد که تنها طالبان، دشمن آزادی، دموکراسی وحقوقبشر هستند؛ اما در حقیقت چنین نیست.
در افغانستان، دموکراسی توام با تقلب، زورگویی، حاکمیت قبیلهای، تزریق پولهای بیحسابوکتاب و انحصار قدرت در چنبره قومیت است. چیزی به نام شفافیت و حاکمیت قانون تقریبا معنا ندارد. مطبوعات آزاد که ستون چهارم دموکراسی است، یا کم رمقاند و یا اصلا حرفی برای گفتن ندارند. چهار کلمهای که بر زبان میآورند هم یا کلیشه است و یا از مبانی تئوریک و ضعف اندیشه رنج میبرد.

ضعف در ساختار حکومت
به لحاظ آرایش قدرت، تفکیک قوا، شکل کاریکاتورمانندی دارد. قوه مجریه بزرگ و قدرتمند است و در مقابل قوه مقننه و قضائیه بسیار نحیف و کمتوان. به دلیل همین فقدان توازن قوا است که وزارتخانهها به مدت بیش از سه سال، زیرنظر سرپرست اداره میگردند. بودجه آموزش و پروش که باید برای ساختن آینده استفاده شود، دزدی میشوند. به جای مدرسهها/ مکتبهای واقعی، مکاتب خیالی ساخته میشوند، پولهای اختصاص یافته، اختلاس میشوند و از بانکهای خارجی سر در میآورند. حقوق و معاشات سربازان که از عزت و شرف مردم و استقلال میهن، دفاع میکنند به یغما برده میشوند. حکومت اشتغالزایی و ایجاد فرصتهای شغلی را وظیفه خود نمیداند، در ادارات تبعیض سیستماتیک یک اصل پذیرفته شده است.
آزادی، دموکراسی و حقوقبشر در این سرزمین با دشورایهای بیشماری روبرو است.
تنها در این جغرافیا امکانپذیر است که در عرصه سیاست، تشکلهای موهوم یک نفره یا خانوادگی، بدون داشتن یک سطر برنامه، خود را احزاب سیاسی میخوانند و خواهان امتیازاند. در بسیاری موارد، ائتلافهای سیاسی یک هفته هم دوام نمیآورند. تشکیل و ایجاد آنها هیچ مبنای فکری و برنامهای ندارد. نهادها و جامعه مدنی، پروژهای و فقط برای پول کار میکنند. جنگسالاران و ناقضان بزرگ حقوقبشر از سوی تحصیلکردگان، بهخاطر گرایشهای قومی، تقدیس میشوند. هر قبیلهای، برای خود خط تولید و مونتاژ اسطورهسازی دارد. دستههایی از هر قوم، بهطور پیوسته برای اسطورهها، قهرمانان و پیشوایان خیالی، روضه میخوانند و اوصاف آسمانی میتراشند.

توسعهنیافتگی جامعه
در این سرزمین کسی از انسانیت، عدالت، کرامت انسانی، حقوقبشر و حقوق شهروندی که زیر ساخت آزادی و دموکراسی است، سخن نمیگوید. این مفاهیم، مفاهیم غریب و وارداتی است؛ اما همه فریاد میکشند و طلب امتیاز و سهم قبیله خودشان را دارند. میپرسند حقوق قوم ما در کجای معادله قدرت قرار دارد؟ سخن از منافع ملی نیست. چند وزارتخانه و معاونت در فلان ادارات را بهعنوان سهم قوم طلب می کنند. این سهم به عدالت اجتماعی، توسعه متوازن و پیشرفت آموزش کمکی نمیکند و برای مردم و طبقات اجتماعی، کار، رفاه، جاده و بهداشت فردی یا عمومی بههمراه نمیآورد.
وقتی چنین باورها و رفتارهایی در جامعه ما، عمق و استحکام دارد و توانی برای تغییر ذهنیت و عملکرد خود نیست، نمیتوانیم به انسانیت و برابری بیندیشیم. خود از دشمنان بزرگ آزادی و دموکراسی هستیم؛ آنگاه جایی برای طعنهزدن به طالبان و افکار واپسگرایانه آنها وجود دارد؟ میتوانیم امریکا را ملامت کنیم که آزادی و ارزشهای حقوقبشری را با طالبان مورد معامله قراردادهاست؟ به صورت قطع میتوان گفت نه طالبان تنها دشمنان آزادی هستند و نه هم باید نهادینه کردن آزادی، حقوقبشر و دموکراسیسازی را از خارجیها انتظار داشت.
مشکل اینجاست که جامعه افغانستان، جامعهای توسعهنیافته است و از فقر آموزش رنج میبرد. در این جامعه باورها، دموکراتیک نیستند. ما همه، به نوعی، اسیر پندارهای کهنهای هستیم که با دنیای جدید هیچ سنخیتی ندارد؛ نهتنها کوچکترین سودی برای زندگی امروز ما نمیرساند بلکه گرفتاریهای بیشماری نیز به همراه خواهد داشت.
برآیند سخن
به لحاظ ماهوی، هیچ تفاوتی بین باورهایی که اسیر قبیله است و پندارهایی که آزادی و حقوقبشر را برنمیتابد، با باورهای طالبانی وجود ندارد. تنها تفاوت این پندارها با باورها و پندارهای طالبانی آن است که باورهای طالبان تمرکزگرا و ساختارمند است. هرچیز تعریف مشخص دارد. خطوط قرمز مشخص است. افزون بر این، از قدرتسخت؛ یعنی شلاق، کشتن و سنگسار به عنوان ضمانت اجرایی برخوردار است؛ ولی پندارهایی که به لحاظ طبقهبندی در برابر پندارهای طالبانی قرار میگیرند به افکار طالبانی طعن میزنند؛ این اندیشهها تهی از مفاهیم انسانی و مولفههای مدرن هستند و نسبتی با حقمداری، عدالت، برابری و حاکمیت قانون ندارند. فاقد کانون مرکزیاند و بهصورت جزایری پراکنده، با رواداری، مدارا، آزادیهای اساسی،حقوقبشر و دموکراسی در ستیزند.
آزادی، دموکراسی و حقوقبشر در این سرزمین با دشورایهای بیشماری روبرو است. عبور از این وضعیت باتلاقگونه، در گرو تغییر ذهنیت جامعه است.










چقدر تلخ داکتر جان